امام حسن عسکری ع؛ آموزگار "آگاهی و گفتگو" (از شبهه نترسید، کالبدش را بشکافید)
میلاد امام حسن عسکری ع - فعالان محافل قرآنی
بسمالله الرحمن الرحیم
ایام امام حسن عسکری(ع) است. من چند نکته از فرمایشهای ایشان عرض بکنم. شما میدانید که ایشان حدود 29 ساله شهید شدند. امام جواد(ع) 25 ساله شهید شدند. یعنی سن اینها تقریباً از سن همه جمع ما سالها کمتر است، ولی اینقدر خطرناک دیده شدند که تحمل آنها را نمیکردند. امام عسکری(ع) که کل عمرش در زندان و در بازداشتگاه و در شهرک نظامی است و تحت کنترل پلیس امنیتی است، امامت او شش سال بود و در آن شش سال همهجا همیشه خفقان بود و ارتباطهای مخفی خیلی سخت بود همان را هم نتوانستند تحمل کنند و ایشان را شهید کردند.
بعضی از این شبهات که بخشی از آن از طرف یهودیها یا مسیحیها، به خصوص یهودیها و مسیحیها بود، و بخشی از آن را مشرکین از قبل میگفتند و همانها پیوسته تکرار میشد و بخشی هم سوالات و شبهات جدید مطرح میشد.
من خواهش میکنم به این سبک جواب دادن امام عسکری(ع) دقت کنید؛ سبک پاسخ گفتن ایشان که ایشان در بعضی از فرمایشهای خود راجع به چیستی قرآن بحث میکنند که «اصلاً قرآن چیست؟»، «وحی یعنی چه؟»، و عظمت قرآن و صفات خاص قرآن صحبت میکردند. در بعضی از جلسات هم ایشان در تفسیر بعضی از آیات بحث میکردند. در بعضی از جلسات هم به شبهات و اشکالاتی که به قرآن وارد شده بود جواب میدادند. چون بعضیها همینها را میخوانند میگویند بهبه! چه امام عسکری خوبی داشتیم، جواب فلان را داد! این خوب است. ایشان امام است اما ما باید یاد بگیریم که چگونه به سوالات جواب بدهیم. در جلسات قرآنی، یک عدّه فقط برای ثواب میآیند؛ فقط برای ثواب میآیند، درست است؟ ثواب هم میکنند، خوش به حالشان! آنها از قرآن دنبال درس و الگوسازی نیستند. فقط به جلسات قرآن میآیند و میگویند: این کار انشاءالله برای بعد از مرگ به درد بخورد. ما ثواب جمع بکنیم، بعداً یکبار دیدی رفتیم و دیدیم واقعاً جهنم و بهشت و اینها هست! ما قرآن را فقط برای ثواب آخرت میخوانیم. اگر بگویید ثواب ندارد و بگویید مشکلات انسانی خود را از خود قرآن حل بکنید، و دیگر این که میگویند: این جلسات چه ضرورتی دارد؟ ما به جلسات میرویم برای این که انشاءالله برای بعد از مرگ به درد ما میخورد. اینها حتماً یک جایی در حال ثبت شدن است که ما چند بار قرآن را تندتند خواندهایم! ما به حساب خودمان، در حساب بانکی معنویمان در حال سرمایهگذاری هستیم و بعداً میخوریم. جوانها بیشتر از این که دنبال ثواب باشند، دنبال حقیقت هستند. این جلسه موفقتر و کارآمدتر است. آن وقت سوال اصلی این است که چرا در بعضی از جاها از جلسات استقبال نمیشود؟ چه کار بکنیم که استقبال بشود؟ شما باید حرف به دردبخور بزنید تا استقبال بشود. شما باید به یک سوالی جواب بدهید: من برای چه به این جلسات میآیم؟ من چه چیزی کم دارم که به اینجا میآیم؟ فرق وقتی که میآیم با وقتی که نمیآیم چیست؟ شما باید به این جواب بدهید. قرآن کدام بیماریهای ما را شفا میدهد که میگوید: «شِفَاءٌ لِلْمُؤْمِنِینَ»؟ ما اگر بدتر نشده باشیم، فرقی نکردهایم. این آیه به کدام ظلم و کدام ظالم خسارت میزند؟ ما چه میدانیم؟
یک نحوه پاسخ گفتن به اشکالاتی که میکردند این است: "ابویوسف اسحاق کندی" یک فیلسوف بزرگ عرب که در سلسله فلاسفه مسلمان، اول نام ایشان را میبرند، چون شاید اولین مترجم و مدرس فلسفه یونانی و فلسفه غرب و اینها بود، از مقالهای که این آدم نوشته بود معلوم میشود که او به آن صورت مسلمان نبوده و قرآن را وحی نمیدانسته است، ولی او آدم منصف و باسواد و ملایی بوده است. او یک مقاله و کتابی به نام «تناقضهای قرآن» مینویسد که میگوید: اینها چگونه میگویند قرآن کلام خداست و میگویند تناقض در آن نیست؟ بیا! این آیه با این آیه و آن آیه با این آیه تناقض دارد! او یک رسالهای نوشت و در دانشگاهها سر درس خود به دانشجویان خود گفت و در شهر هم میخواست تکثیر بشود. هیچ کس هم جواب او را نمیداد یا نمیتوانست بدهد که برود با او مناظره و بحث بکند. امام عسکری(ع) در بازداشت بودند و در همان شهرک نظامی هستند، ولی عوامل و آدمهایی داشتند که خبرهای سیاسی، فرهنگی و اقتصادی وضعیت جامعه مخفیانه به ایشان منتقل میشد. از جمله خبر به ایشان رسیده بود که این استاد یک عده را منحرف کرده است و کسی هم جواب آنها را نمیدهد که میگوید این آیه با آن آیه تناقض دارد. یک وقتی یکی از شاگردان او که به امام عسکری(ع) هم ارادت داشت و بچه مذهبی بود و آنجا هم شاگرد درس فلسفه او بود، به یک شیوهای به عنوان عیادت و آوردن میوه و دادن خبر پیش امام حسن عسکری(ع) میآید. وقتی که به ایشان میرسد، امام از او سوال میکنند که: این آقایی که برای تناقضگیری و مچگیری از قرآن پیدا شده که از دانشمندان و فیلسوفان برجسته عراق بود و کتاب «تناقض در قرآن» را نوشته است، امام عسکری(ع) از او پرسیدند. یعنی این نشان میدهد که ایشان با این که تقریباً در حصر و نزدیک به حبس بودند، چقدر در جریان فضای فرهنگی قرار داشتند. این درس اول است. وقتی شما بحث دین و قرآن میکنید، باید اجمالاً در جریان حرفهایی که علیه فکر دینی و قرآن گفته میشود باشید؛ البته به اندازه وسع خود و مخاطب خود.
پس درس اول این است که وقتی ایشان میخواهند بحث قرآنی بکنند، به جناحبندیهایی که راجع به قرآن وجود دارد و له و علیه راجع به اصل دین و عقاید و احکام دین گفته میشود، اشراف دارند. بعد امام حسن عسکری(ع) از این شاگردشان که مرید خود و شاگرد کندی است میپرسند که: یک آدم حسابی و یک آدم رشید و فهمیدهای بین شما نیست که جواب این آقا، یعنی استاد شما را بدهد؟ او میگوید: آقا! مگر ما اصلاً میتوانیم به استاد اعتراض بکنیم؟ اولاً سواد آن را نداریم، تا یک حرفی بزنیم، او چهار تا بیشتر روی آن میگذارد، اصلاً ما "هو" میشویم. مگر ما میتوانیم جواب ایشان را بدهیم؟ امام(ع) فرمودند: اگر من به تو یاد بدهم، آیا تو حاضر هستی در جلسه و در کلاس به یک شیوهای بلند بشوی جواب او را بدهی یا باز از آن هم میترسی و محافظهکاری میکنی؟ او گفت: خیر، اگر شما بفرمایید من چه جوابی بدهم که او نتواند رد بکند، من همان را میروم و میگویم. امام(ع) فرمودند - باز به این دقت کنید- امام حسن عسگری(ع) میگویند: وقتی کسی ولو یک استادی در یک جایی که خیلی هم مرید دارد، یک حرفی میزند، شما باید جواب او را بدهید. تو نباید سکوت بکنی و نباید محافظهکاری بکنی. تو نباید بگویی حالا یکی دیگر بیاید جواب بدهد، تو باید جواب بدهی. از تفکر دینی دفاع کن. نگو آقا ممکن است من را هو کنند، خب هو کنند. اگر بگویی آبروی من و شغل من به خطر میافتد و به من فحش میدهند، بگذار فحش بدهند. ما آدمهای زیادی داریم حتی بین همسلکیهای خودم، یعنی طلاب و روحانیون، ما آدمهای زیادی داریم که میفهمند یک جایی یک حرف غلطی است، اما هیچی نمیگویند. در میان مسئولین هم بودند و هستند و من آنها را دیدهام. حتی گاهی خود آنها یک حرف مفتی را میگویند تا برای او کف بزنند. او میداند یک حرفی درست است، ولی آن را نمیزند.
این هم یک درس از امام عسکری(ع) در باب قرآن و مفاهیم دینی است. وقتی میبینید علیه معارف الهی اشکال و شبهه و جوّسازی وجود دارد، امام عسکری(ع) سوال میکنند: آیا بین شما یک آدم حسابی و یک آدم رشید و رشدیافتهای نیست که جواب بدهد؟ همگی نشستهاید و گوش میکنید و ور ور نگاه میکنید؟ اگر بلد نیست و سواد ندارد، شما آموزش بدهید که او بداند برود چه بگوید. یعنی شما ذهن و زبان این نیروها را غنیسازی بکنید تا اینها به رسانهها بروند و بدانند چه بگویند و در جواب یک شبهه یک آدم باسواد، نروند چرند بگویند! این هم درس دیگری است. شما باید پاسخ بدهید، اما پاسخ حسابی و عالمانه بدهید. آموزش بدهید تا درست پاسخ بدهند. صرف پاسخ گفتن و غیرتی بودن کافی نیست؛ شما باید غیرتیِ عاقل باشید و عالمانه جواب بدهید. امام عسکری(ع) میفرمایند: من به تو آموزش میدهم که جواب بدهی و چه جوابی بدهی.
دیگر چه؟ - به بعدی آن گوش بکنید - این شیوه دفاع از دین و قرآن است. فرمودند: من به تو آموزش میدهم که برو و به این استاد جواب بده و اشکال کن، اما - دقت کنید - نزد استادت برو و با او بسیار مؤدبانه رفتار کن.
طرف علیه قرآن حرف زده است، ایشان میگویند تو باید بروی جواب بدهی و غیرت داشته باشی، اما شعور هم داشته باشی و عالمانه جواب بدهید و حالا ادب هم داشته باشی. طرف دارد کفر میگوید، فرمودند: با رفق و مدارا و با ادب با او صحبت کن. استاد! عذر میخواهم، آیا اجازه میفرمایید من یک سوالی بکنم؟
در کارها و در مشکلهای شخصی او، به او کمک کن تا به او نزدیک بشوی. یعنی وقتی همین استاد دارد میآید، در را برای او باز کن، برای او آب بیاور و اینها، یعنی گارد او را اول باز کن. چون بعضیها علیه یک حرف درستی موضع میگیرند، ولی منشأ آن بحث دعوا و لجبازی و سیاسی و این حرفها است، وگرنه اگر اینها نباشد، اگر شما منطقی و طبیعی حرف بزنید، این حرف جواب دارد و او گوش میکند. یعنی امام عسکری(ع) میفرمایند با ادبیات و رفتاری رفتار نکنید که طرف گوشهای خود را ببندد و بگوید: من اصلاً نمیخواهم به حرفهای شما گوش کنم.
یک وقتی یک کسی سالها پیش اتفاقاً در یک جلسهای علیه قرآن یک چیزی گفت، حتی در همین مقالهها خوانده بود که خودش هم نمیفهمید چه گفت. من با این که آدم عصبانی هستم، ولی نمیدانم خدا چقدر لطف کرد که من در آنجا خودم را کنترل کردم، خیلی ادای آدمهای صبور و روشنفکر را درآوردم و یک جوابی دادم که هیچ کدام از آنهایی که در آنجا بودند نمیفهمیدند چه میگویم. در باب فلسفه زبان و فلسفه ذهن و از این حرفها، چون میدانید رسم است که وقتی اگر یک کسی یک چیزی بگوید که نمیفهمند، میگویند این خیلی باسواد است؛ مخصوصاً اگر خود او هم نفهمد! اما اگر بفهمند چه میگوید، میگویند این که سواد ندارد. پس حتماً جواب سوال ما را داده است، ما که نفهمیدیم ولی حتماً جواب داده است! من اصلاً میخواستم این آدم را خیت بکنم. بعد که آمدیم داشتیم میرفتیم، دم در بهم رسیدیم و او گفت من از جواب شما خوشم آمد، اما از خود شما بدم میآید! خیلی از موارد همینطور است.
امام عسکری(ع) به این شاگرد میگویند: «وقتی شما میخواهید جواب او را بدهید، اول یک کاری بکنید که گارد او باز بشود. نرو و بگو فلان فلان حرامزاده، نطفه حرام، لقمه حرام؛ بسیار مؤدبانه صحبت کن.» حتی امام عسکری(ع) میگویند: «برو به او خدمت هم بکن» چون شنیده بودند که این آدم، آدم مریضی نیست. ببینید، بعضیها مریض هستند؛ او بدعتگذار است و آگاهانه منافق است. شما باید جلوی آنها بایستید و افشا بکنید و باید آبروی آنها را ببرید. او منافق است؛ شما او را باید افشا بکنید. اما او منحرف هست، اما مریض نیست. او مریض نیست، یعنی اگر شما واقعاً جواب او را بدهید، میپذیرد. امام عسکری(ع) این آدم را میشناختند و میدانستند که این آدم آدمی درست است که برخلاف قرآن حرفی زده است، اما مریض نیست و او واقعاً اطلاع ندارد. فرمودند: «اول برو و با ادب و با محبت و با اخلاق، مؤدبانه و متواضعانه با او رفتار کن و حتی در کارهای شخصی به او کمک کن؛ نه به شیوهای که انگار میخواهی به او درس بدهی که بنشین تا یک چیزی به تو یاد بدهم.» امام میگویند: «وقتی که دیدی او تو را دوست خود دید، اینطوری سوال کن: بگو: استاد! یک مسئلهای و یک مشکلی برای من پیش آمده است، آیا اجازه میدهید از شما سوال کنم و بپرسم؟ نه این که او را تحقیر بکنی و او را عصبانی بکنی.» او خواهد گفت: «بله بپرس، دانشگاه جای سوال است.» این حرفی است که امام عسکری(ع) به او یاد داد. او گفت: «این مطلب شما مطلب فکرشدهای است که نوشتهاید اما اگر یک کتابی یا یک نامهای به شما رسیده باشد و شما در آن تناقض ببینی و بگویی این نامه چگونه است که اول آن این را گفت و آخر آن این را گفت؟! اگر نویسنده آن نامه را ببینی و بپرسی که این چرا اینگونه است و بگویی این جمله تو با این جمله تو سازگار نیست، آیا امکان دارد که او بگوید شما درست متوجه منظور من نشدید و بگوید معنای این جمله من این نیست که شما برداشت کردید، لذا تناقض نیست؟ آیا امکان این هست یا نیست؟» او خواهد گفت که امکان آن بله هست. بگو: «حالا شاید در مورد قرآن هم همین اتفاق افتاده باشد. این کتاب نامهای است که خدا برای بشر نوشته است و شما میگویید این جمله نامه با آن جملهاش سازگار نیست و تناقض دارد. شاید اگر از آنهایی که به کل این نامه اشراف دارند بپرسیم، آنها بتوانند توضیح بدهند که اگر برداشت شما درست بود، بله، واقعاً تناقض بود، ولی شاید برداشت شما درست نباشد و شاید معنی این آیه این نیست. چون این آدم مریض نبود یک سکوتی کرد و بعد گفت این مطلبی را که گفتی چه کسی به تو یاد داده؟ آن شخص گفت نه آقا، حالا شما چه کار داری؟ این حرف، اصلاً حرفی است که من دارم میگویم. او گفت: نه، اینطور حرفها نه به عقل تو میرسد و نه به عقل هیچکدام از این دانشجوها و استادها. چه کسی به تو یاد داد که این سؤال را بکنی؟ راستش را بگو. آن شاگرد گفت راستش قضیه این است. بعد استادش گفت: اینطور حرفها در سطحی است که جز از خاندان پیامبر برنمیآید.
نقل شده است که در جلسه بعدی کلاسی که آنها داشتند، استاد به آن شاگرد خود گفت: به ایشان پیام برسان و بگو حق با شما بود؛ من خودم کتابم سوزاندم و آن را محو کردم و به چند نفری هم که داده بودم گفتم: نظر من عوض شد، نظر من این نیست و من اشتباه کردم. حالا شما از همین یک حدیث امام عسکری چند درس میگیرید. کسی که مریض نیست، به همین دلیل که تا جواب را شنید، حرف او را پذیرفت و لجباز نیست، وگرنه بعضیها منافق هستند و هرچه بیشتر جواب آنها را میدهی، منافقتر و لجبازتر میشوند. اینها را باید افشا کنی. اما شما این را ببین به شاگردش آموزش میدهد که اول مؤدب باش، خدمت کن، سوءتفاهم نباشد، از او اجازه بگیر و اشکالت را هم به شکل اشکال مطرح کن به شکل سؤال. یعنی شما اجازه بدهید، ببینید من درست نقل میکنم؟
نقل شده است که امام حسن(ع) و امام حسین(ع) بچه بودند و یک پیرمرد مسلمان داشت وضو میگرفت، اما وضو او کلاً غلط بود. آنها به او نگفتند که ای پیرمرد! بنشین تا ما به تو وضو یاد بدهیم. امام حسن(ع) گفتند حاج آقا ما دو نفر میخواهیم وضو بگیریم، شما ببینید کدامیک از ما درست وضو میگیریم؛ من و برادر من حسین، ما وضو میگیریم شما بیزحمت ببینید که کدامیک از ما درست وضو میگیریم. حالا هر دو آنها هم به یکجور درست وضو گرفتند. آن پیرمرد فهمید که آنها چه میگویند و گفت: متوجه شدم، هر دو شما درست وضو گرفتید من غلط وضو گرفتم. یعنی در روش اهل بیت(ع) تحقیر کردن طرف مقابل هدف نیست. اگر صادق است که ۹۰ درصد افراد واقعاً صادق هستند اطلاع ندارند جاهل هستند، حل مسئله با تکریم و احترام انجام میشود، بدون این که او تحقیر بشود. آن ۱۰ درصدی هم که مریض هستند، افشا میشوند، اما آن افشا هم با فحش دادن نمیشود. خیر، قرآن میگوید که شما حتی حق ندارید به بتِ بتپرستها فحش بدهید. میگویند آقا، بت است بله، شما با بتپرستی مبارزه کنید، چون یک بیماری و انحراف انسانی است، اما به بتها و به مقدسات آنها فحش ندهید. چون اگر بعداً او به خدا فحش داد، دیگر تو حق نداری حرفی بزنی. اصلاً شما باب فحش را باز نکنید، به بتهای آنها فحش ندهید، توهین نکنید ولی با بتپرستی مبارزه کنید. همه اینها درسهای قرآنی است، یعنی هر آیهای از قرآن جواب ۱۰ سؤال است.
یک نمونه دیگر عرض بکنم؛ برای ایشان بحث "بداء" پیش آمده بود - دوستان میدانند که بداء چیست - و این یکی از مفاهیم اعتقادی شیعه است که ریشه قرآنی هم دارد، منتهی از دو طرف دچار سوءتفاهم شده است و میشود. معنی لغوی آن این است که "بداء" یعنی "آشکار شدن"، و در اصطلاح کلامی یعنی بعضی مقدرات غیرحتمی خداوند در اثر بعضی افعال اختیاری بشر تغییر کند. مثلاً بر فرضی که ما اینگونه عمل بکنیم مقدر است که به این نتیجه برسد. اما مواردی هست که اگر روش انسانی تو تغییر کند و یک کار دیگری بکنی، برنامه دیگری پیش پای تو قرار دارد. آن وقت در اینجا یک اشکال پیش آمده است که یعنی چه؟ یعنی نظر خدا عوض میشود؟ علم او ناقص است؟ تجدید نظر میکند؟ مگر اشتباه کرده است؟ اول اشتباه کرده است و بعد اصلاح میکند؟ یا اول درست بوده است بعد اشتباه کرده است؟ کدامیک از اینها درست است؟ آن وقت در اینجا بحثهایی پیش آمده است. بحث نسخ آیات، بحث قید و تقیید و اطلاق آن، و بحث زمانبندی آن. اینها بحثهای مختلفی است که در علوم قرآنی مطرح میشود. ولی اعتقاد غلط و درک غلط از بداء، هم در بین شیعه و هم در بین مخالفین شیعه انحرافاتی به وجود آورد. و این مسئله مطرح است. همین الان هم حالا کلمه بداء آن را نمیگویند، ولی اصل این سؤال را همین الان هم میگویند و میپرسند و سؤال طبیعی هم هست که چطور بعضی حوادث، وقایع، شرایط و عواملی پیش میآید که یک حکم تغییر میکند؟ اصلاً برای چه تغییر کند؟ چرا اول آنطوری بعد اینطوری شد؟ یعنی خدا چیزی را نمیدانسته است و بعداً فهمیده است؟ نظر او عوض شده است؟ علم خدا که میگویند ازلی است، علم خدا که تابع زمان نیست. یا این که خیر، خود خداوند از میزان ضرر و نفع بعضی از احکام خود اطلاع نداشته است و بعداً فهمیده است که عجب! این حکمی که داده بودیم این مشکلات را داشته است، خب حالا آن را اصلاح میکنیم؟ که بعضیها فکر کردند شیعه این را میگوید و میگویند این که اصلاً با توحید منافات دارد و یکجور کفر است.
در بداء، خداوند به خاطر مصالح متفاوت و متعدد، بعضی احکام را به صورتهای متعدد ابلاغ میکند؛ عدم اطلاع نیست و نظر او هم عوض نشده است. اصلاً این دعای ما چه فایدهای دارد؟ یک قوانینی بر این عالم حاکم است. این که من در گوشه خانه بنشینم و گریه کنم و بگویم: ای خدا! اینطوری شد، این چیست و مثلاً چه چیزی را عوض میکند؟ این که یک نفر از خدا یک چیزی بخواهد و یکمرتبه قوانین این عالم عوض بشود، برای چی؟ او نمیفهمد که خود این دعا هم میتواند بخشی از همان علل باشد. یا میگویند مثلاً ممکن بود عمر تو ۳۰ سال دیگر هم باشد، اما تو این گناهان را کردی عمر تو کم شد. یعنی چه که عمر من کم شد؟ این فیزیولوژی بدن است دیگه! یا من فشار خون دارم یا ندارم، یا قند دارم یا ندارم، یا سکته میکنیم یا نمیکنیم، باز گناه و اینها چیست؟ که دعا و صله رحم، عمر تو را طولانی میکند، احترام به پدر و مادر و به استاد و به معلم، عمر تو را طولانی میکند، و توهین به آنها عمر تو را کوتاه میکند. یعنی چه که مثلاً اگر من یک حرف زشتی بزنم یا یک کار زشتی بکنم، اینها بر فیزیولوژی بدن اثر دارد؟ آقا صدتا چیز در این امر دخالت دارد که یکی از آنها هم نحوه عمل من است! دعا بکنم یا نکنم، گناه بکنم یا نکنم اثر دارد. مثلاً میگویند این زلزله به خاطر گناهان شماست. بعضیها خیال میکنند یعنی هر جا زلزله میشود، مردم آن فاسد هستند و هر جا زلزله نمیشود، مردم آن خوب هستند. اینجا خشکسالی است و آنجا باران است. ای بابا پس آنجا و آن کشوری که همه کافر هستند زلزله هم نمیشود و باران خوبی هم دارند، معلوم میشود آنها پاک هستند و ما ناپاک هستیم! از آن طرف، آیه صریح و روایات صریحی داریم که بعضی از این بلایا ناشی از ظلم و گناه است. کدامیک درست است؟ این که ما آیات قرآن را درست بفهمیم و همه را در کنار هم با هم بفهمیم، وگرنه به اشتباه میافتیم.
قرآن نمیفرماید که تمام بلایای طبیعی فقط ناشی از گناه و ظلم شماست، از آن طرف هم قرآن نمیفرماید که هر گناه و ظلمی بکنید، حتماً زلزله میشود. قرآن این دو مطلب را نگفته است. اما بخشی از بلایای طبیعی یا بخشی از عوامل بعضی از بلایای طبیعی، سبک زندگی ماست و نوع رفتار انسان هم هست. قرآن این را میگوید. اگر درباره بعضی از آیات قرآن بحث بکنیم، شما نتیجه قطعی میگیرید که ما مجبور هستیم و هیچ اختیاری از خود ما نداریم.
حالا آیات دیگری باز از همین قرآن میخوانیم که میگوید اصلاً همه کارها دست ماست و اصلاً خدا به مرخصی رفته است! هر دو دسته از آیات در قرآن است، ولی شما باید اینها را در کنار هم و با هم بفهمید. اعتقادی که شیعه به بداء داشت، هم دلیل عقلی دارد و هم دلیل نقلی. یک عقیدهای را یهودیان داشتند که همین جریانهای لائیک هم تقریباً شکل دیگر آن را دارند. آنها میگویند خدا دنیا را خلق کرد و با یک قوانینی کوک کرد و دیگر آن را رها کرد تا برود و دیگر دست خدا بسته است! اینطوری نیست که حالا دست خدا باز باشد و هر لحظه باز بتواند کاری یا تغییری یا اتفاقی بیفتد که شما بگویید دعای ما، گناه ما، عمل صالح ما و ظلم ما در وضع اتفاقاتی که میافتد تأثیر دارد. یک اتفاقاتی داشت میافتاد که دیگر نمیافتد! و یک اتفاقاتی قرار نبود بیفتد که حالا دارد میافتد.
چنانکه در روایات داریم، مواردی بود که ظهور میتوانست انجام بشود، ولی به خاطر فلان عمل خود مؤمنین انجام نشد. یک وقتی گفتند که اگر کربلا نبود، قیام قائم و پیروزی اسلام اتفاق میافتاد. حالا در آنجا قائم لزوماً به معنی حضرت مهدی نبود، ولی این فکر همیشه وجود داشت. میدانید که به حضرت امام صادق(ع) میگفتند: آیا شما قائم و مهدی امت هستید؟ ایشان میگفتند: خیر، ایشان بعدها خواهد آمد. به امام حسین(ع) گفتند: آیا شما مهدی هستید؟ ایشان گفتند: خیر، من اگر در ایام حیات خودم، مهدی را درک کنم، «لَخَدَمْتُهُ»؛ من به او در آن نهضت که میخواهد کل دنیا را آزاد کند، خدمت میکنم.
یهودیان میگفتند خدا خلق کرده است اما دیگر بعداً دست او بسته است و نمیتواند! در تصمیمات هیچ تغییری دیگر اتفاق نمیافتد. در قرآن هم هست دیگر: «وَقَالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ». یهود میگفتند: دست خدا بسته است، اینطوری نیست که شما مدام میگویی خدایا این کار را بکن، خدایا خواهش میکنم آن کار را نکن! یعنی خدا هم نمیتواند کاری بکند و این ماشین را راه انداخته است و دیگر راه افتاده است و کاری نمیتواند بکند. بعد میفرماید: «غُلَّتْ أَیْدِیهِمْ»؛ دست خودشان بسته باد! شما بیچاره و گرفتار هستید، خدا که اسیر اراده خودش نیست. «وَلُعِنُوا بِمَا قَالُوا»؛ لعنت بر آنها که خدا را اینطور ضعیف تفسیر میکنند! «بَلْ یَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ»؛ هر دو دست خدا باز است. حالا خدا که دست ندارد، ولی هر دو دست او باز است و همه چیز و هر لحظه به اراده اوست، نه این که کلید آن را زده و خدا خوابیده باشد. در هر لحظه دنیا دارد خلق میشود. همین الان ما در هر لحظه داریم خلق میشویم. بدن ما بدن اول جلسه نیست، بدن ما آن بدن نیست. از اول جلسه تا الان چند بار ما خلق شدیم! میلیونها سلول در همین یک ساعت از بین رفت و میلیونها سلول دیگر به جای آن آمد. ما دائماً داریم خلق میشویم.
امام عسکری(ع) میفرماید علت و معلول این نیست که مثلاً بنا ساختمانی را میسازد و بگویند این بنا علت آن است، بعد آن بنا میمیرد و ساختمان صد سال دیگر هست. معلوم میشود که این علت ایجادی ساختمان نیست، بلکه این جزء ابزار و مقدمات آن و زمینهساز و مُعِدّ است. امام عسکری(ع) فرمودند که اصلاً اگر یک آن، که "آن" حتی به معنی لحظه زمانی نیست بلکه یک آنِ فلسفی و ذهنی است، اگر یک آن اراده و توجه الهی نباشد، هیچ کس نیست و همه چیز نابود است یعنی ما لحظه به لحظه داریم دوباره خلق میشویم. یعنی این که سؤال میکنیم چرا ما میمیریم، سؤال اصلی این است که چرا تو زنده هستی؟ نه این که چرا میمیری! بلکه برای چه زنده هستی؟
حالا امام عسکری چه میگویند؟ بر سر مسئله تغییر قبله آمدند اشکالاتی کردند و گفتند: این که خداوند اول گفته است قبله قدس و بیتالمقدس در فلسطین است و بعد آمده است و میگوید مکه است، نظر او عوض شده است؟ بالاخره قدس برای قبله خوب بوده است؟ یا مکه و کعبه خوب بوده است؟ اگر قبله واقعی قدس بوده، چرا بعداً مکه شده است؟ اگر قبله حقیقی مکه بود، چرا از اول نگفت که به سمت مکه نماز بخوانید و اول گفت قدس؟ تا سالها به سمت قدس نماز خواندند؟ بعد در وسط نماز به ایشان وحی شد و پیامبر اکرم(ص) در وسط نماز چرخید و قبله را فهماند که قبله از این پس آنجاست.
سؤال کردند که چگونه است که پیغمبر ۱۳ سال در مکه و یک مدتی هم در مدینه به سمت بیتالمقدس نماز میخوانده است و بعد، آیه در سوره بقره نازل شد که از این به بعد قبله به سمت مکه است؟ مگر نظر خدا عوض میشود؟ خدا چه چیزی را نمیدانسته است که بعداً فهمیده است؟ آنها میخواستند بگویند این به این سمت و آن سمت بازی است.
امام عسکری(ع) فرمودند: پیامبر تا زمانی که در مکه بودند، فرمان خدا طوری بود که او در این طرف کعبه طوری نماز بخواند که این نماز، هم به طرف کعبه باشد و هم به طرف قدس باشد یعنی ایشان در همان زمان هم، هر دو قبله را در راستای هم نماز میخواند. اگر او در یک جایی قرار میگرفت که نمیتوانست در یک نماز به سوی هر دو قبله نماز بخواند، ماموریت الهی این بود که او به سمت قدس نماز بخواند زیرا تا آن موقع، برای موحدین، بیتالمقدس مرکز نماد و قداست خداوند بود. بعد، آنها به مدینه رفتند و تقریباً یک سال و نیم، باز آنجا همینطور بود. بعد بعضی اتفاقات افتاد که وظیفه عوض شد. یکی از آنها این بود که یهودیها مسخره میکردند و میگفتند این شخص اصلاً پیامبر نیست. همه حرفهایش که گاهی میگوید از داخل تورات ما و حرفهای ماست که دارد میگوید! این شخص اصلاً پیامبر نیست و دارد کلاه شما را برمیدارد و آنها با افتخار میگفتند این شخص میگوید دین جدیدی آورده است، اما حتی نماز او هم رو به قبله ما است.
امام عسکری(ع) میفرمایند آنها (یهودیان) برای این که مسلمانها را خراب کنند جلوی مسلمانها به پیامبر اشکال گرفتند که شما که ۱۴ سال رو به قدس و رو به قبله ما نماز خواندی، حالا آن را عوض کردی؟ آیا آن قبلی حق بود و این باطل است؟ یا آن باطل بود و این حق است؟ حالا ما اصلاً از کجا بفهمیم که تو الآن فهمیدی که قبله، مکه است؟ آیا آن ۱۴ سال بیخود بوده است؟ از کجا بفهمیم که تو حالا داری درست میگویی و ۱۴ سال دیگر نمیگویی قبله یک جای دیگر و جای سومی است؟ تو بازی درآوردهای، خودت بگو. دقت کنید که ما اینطوری از پیامبر بیاموزیم.
امام عسکری(ع) میفرمایند که چگونه جواب این شبهات را بده. ببینید او با چه نمونههای منطقی مجاب میشود! او را با مبانی خودش در بنبست قرار بده، نه با فحش. امام عسکری(ع) میفرمایند که پیامبر اکرم(ص) گفتند من یک سوال از شما بکنم: شما در ابتدا، روزهای شنبه کار میکردید و تعطیل نبود. بعدها فرمان آمد که شنبهها تعطیل است و شما بقیه هفته را کار میکنید. کدامیک از آنها درست بود؟ آیا این که شما شنبه کار کنید حق و کلام خدا بود؟ یا این که شنبه تعطیل است؟ اگر شنبه باید تعطیل میبود، چرا از اول تعطیل نبود؟ اگر شنبه روز کار است، چرا بعداً تعطیل شد؟ شما چه پاسخی به این سوال میدهید؟ اگر شما پاسخ این سوال را بدهید، پاسخ این سوالی را هم که از من پرسیدید دارید. شما هر جوابی بدهید، «الْجَوَابُ الْجَوَابُ» است». آنها گفتند هم کار اول ما که شنبه کار میکردیم درست بود و هم کار بعدی ما که شنبه را تعطیل کردیم درست بود! پیامبر(ص) هم فرمود: هم قدس قبله بود و هم کعبه قبله شد. هردو. همان حرفی که شما برای شنبه میگویید. خداوند در شریعت حضرت موسی(ع) ابتدا شنبه را تعطیل نکرد و بعد تعطیل کرد. اینجا هم به همان دلیل همان اتفاق افتاده است. یعنی وقتی که قبله تغییر کرد، آیا خدا اطلاعات تازهای پیدا کرد و نظر او عوض شد و فرمان جدیدی داد؟ همانطور که وقتی شنبه تعطیل نبود و تعطیل شد، آیا خدا اطلاعات جدیدی پیدا کرد؟ خداوند از همان ابتدا میداند که هر حکمی چه آثاری خواهد داشت. خدا نه خطا میکند و نه نظرش عوض میشود. اصلاً شما این سوال را تعمیم بدهید.
ببینید آدم باید اینطوری پاسخ شبهه و سوال را بدهد و با مخالف بحث کند. امام عسکری(ع) میفرمایند که رسول خدا اینگونه پاسخ داده است، دارند به او میگویند تو اصلاً پیامبر نیستی و تو کلاهبردار هستی. آنها میگویند اینها هم که حکم خدا میگویی و حتی نماز تو، همهاش بازی است!
حالا پیامبر سوال میکنند اصلاً بیایید تا این سوال را رادیکالتر بکنیم: آیا شما قبول دارید که خدا زنده میکند و خلق میکند و خدا میمیراند و هر دوی آنها کار اوست؟ گفت: بله. پیامبر(ص) گفت: اگر ما باید بمیریم، چرا خدا ما را زنده میکند؟ اگر ما باید زندگی بکنیم، چرا خدا بعداً ما را میمیراند؟ اگر ما قرار است بمانیم چرا میمیریم؟ و اگر قرار است نمانیم چرا متولد میشویم؟ همینطور انسان به دنیا میآید و تو زود همه را میمیرانی؟ آیا همه را میآوری و خودت میبری؟ پیامبر(ص) میفرماید کدامیک از این دو حکم خدا است و درست است؟ آیا خداوند در ابتدا نمیداند چه اتفاقی میافتد و شما به دنیا میآیید و بعد خدا میگوید: عجب اشتباهی کردیم، این عجب جانوری است!؟ و بعد شما میمیرید؟ آیا چیز تازهای برای خدا روشن میشود یا فعل جدیدی است؟ آنها گفتند: نه. پیامبر(ص) فرمود: قبله هم همین است. در این قضای قبله، همان زمانی که خداوند قدس را قبله قرار داد، همان زمان کعبه هم برای بعد، قبله قرار داده شده بود. منتهی بیان آن برای شما زمانمند است، وگرنه برای خدا که قبل و بعدی وجود ندارد. برای شما در آن ۱۴ سال، آثار و برکات مادی و معنوی و حتی سیاسی آن این بود که باید به سمت قدس نماز بخوانید.
یکی از آثار آن این بود که نگویند این شخص چه میگوید؛ بگویند: این شخص هم دارد همان سخنان انبیای قبل را میزند. این قبله همان قبلهی انبیای قبل است و حرفهای او هم حرفهای حضرت موسی و عیسی و ابراهیم و اینها است.
حالا یک مصلحت دیگری پیدا شد. آنها دارند میگویند او حرفی ندارد همین حرفهای ما را رفته حفظ کرده و دارد میگوید! نه، از این به بعد قبله این است: «وَمَا جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتِی کُنْتَ عَلَیْهَا إِلَّا لِنَعْلَمَ مَنْ یَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ یَنْقَلِبُ عَلَى عَقِبَیْهِ». اصلاً یک سرّی که قبله عوض شد این است که ما ببینیم آیا شما واقعاً مسلمان هستید یا نه؟ پیامبر(ص) به تو میگوید که خدا فرمود رو به این سمت نماز بخوانید. تو اگر این شخص را پیامبر میدانی، او حالا دارد میگوید که از امروز به بعد به این سمت نماز میخوانیم. بعد از این حکم، معلوم میشود که کدامیک از شما «یَنْقَلِبُ عَلَى عَقِبَیْهِ»، یعنی دچار ارتجاع و ارتداد میشوید و بازی درمیآورید و میگویید: نه، ما تا حالا تو را قبول داشتیم اینطوری نیست که هرچه بگویی ما قبول کنیم! یا آنهایی که «یَتَّبِعُ الرَّسُولَ» هستند، یعنی آنهایی که واقعاً رسالت تو را قبول دارند. ببینید، حتی گاهی بعضی افراد اینطوری مقدسبازی درمیآورند. وقتی حکم روزه در سفر آمد که روزه نگیرید، (سفر جهاد بود) خود پیامبر اکرم(ص) در ماه رمضان که داشتند به سمت جهاد میرفتند، خودشان جلوی همه روزهاش را خورد و فرمود: دیگر روزه نگیرید! بعضی از اصحاب پیامبر، از پیامبر پیامبرتر و مسلمانتر شده بودند! آنها افطار نکردند. آنها به پیامبر گفتند: شما فرمودید روزه را بخورید، زیرا ماه رمضان است و ما حرکت کردیم و رفتیم، اما چند نفر هنوز روزه را نمیخورند. پیامبر گفت: برای چه نمیخورند؟ گفتند: چون خدا گفته است. پیامبر به تو گفت که خدا گفته روزه بگیر، حالا همان پیامبر دارد به تو میگوید روزه نگیر؛ آیا تو باز از پیامبر مسلمانتر شدهای؟
درباره این قضای قبله هم میفرمایند: «وَإِنْ کَانَتْ لَکَبِیرَةً إِلَّا عَلَى الَّذِینَ هَدَى اللَّهُ». جز آنهایی که واقعاً راه را پیدا کردهاند، تحمل اینطور دستورات برای مردم معمولی سخت است. یک چیزی تا حالا بوده، ما به همان عادت کردهایم! مخصوصاً برای مردم مکه خیلی سخت بود که به سمت قدس نماز بخوانند، در حالی که ابراهیم(ع) و اسماعیل(ع) خانه توحید را در اینجا بنا کردند.
هدف این است و یک هدفی که قرآن فرموده این است که اصلاً معلوم بشود در مدینه، چون از قبل بین مدینه و مکه دعوا بود، مردم مدینه دوست داشتند به سمت قدس نماز بخوانند نه مکه، و مردم مکه دوست داشتند قبله به سمت مکه باشد نه قدس. این دعوا از قبل هم بود؛ یعنی خود دین و حتی خود نماز هم وسیلهای برای رقابت و جنگ و دعوا میشود که آیا شهر شما یا شهر ما بهتر است. این یک امتحانی است تا معلوم شود چه کسانی واقعاً پیرو خدا و رسول او هستند. قرآن میگوید اینطور جاها فرق مؤمن و غیرمؤمن، عاقل و احمق، لجباز و مطیع، و صادق و کاذب روشن میشود. اصلاً یک حکمت آن هم همین است. ما مگر چندتا قرآن داریم؟ نه از نظر لفظ آن؛ خروجیها و آثار جلسات قرآنی چندجور است؟ از جمله این که امام عسکری(ع) چگونه با مخالفین قرآن بحث میکنند.
همین امام عسکری(ع) که میگویند با آدمی که علیه قرآن کتاب نوشته است اینقدر مؤدبانه رفتار میکند، به او در زندان خبر میدهند که از وقتی شما کلاً در زندان هستید و پدرتان هم در زندان شهید شدند، بعضی از این رهبران شیعه که رابط شما با مردم بودند خیانت کردهاند. یعنی آن شخص امین امام و عالم شهر بوده و رابط امام هادی(ع) و امام عسکری(ع) با شیعه در فلان کشور و فلان شهر بوده است. خبر در بازداشتگاه به امام عسکری(ع) رسید که آقا، او که مورد اعتماد شما بود و مردم گاهی همه حرفهای شما را از این شخص میشنیدند، از وقتی که ارتباط شما قطع شده است، رفته است در خط چپاول و بیتالمال را با اسمهای اسلامی بالا میکشد؛ دزدی اسلامی! اختلاس اسلامی! رشوه اسلامی! او در این خطوط رفته است؛ و باز بعد از آن بدتر، به اسم شیعه از خودش حرف درمیآورد و چیزهایی را میگوید که ما یقین داریم خلاف نظر شماست، ولی این حرفها را به نام شما میگویند. چند نفر از اینها در ایران و عراق این کار را کردند. امام عسکری رابط فرستاد که با آنها صحبت کنید و اگر شبههای دارند پاسخ بدهید. یک عده از آنها اصلاح شدند و یک عده دیگر را امام عسکری بخشیدند، ولی فرمودند دیگر حق نداری از طرف ما با کسی صحبت کنی!
حالا این را میخواستم بگویم: امام عسکری(ع) درباره چند نفر از این افراد فرمودند: این شخص دیگه مرتدّ خائن است! او رفته بود گفته بود: امام هادی پیامبر جدید و خداست! و من هم نماینده او هستم! او اصلاً دارد یک عده از مردم شیعه و جوانها و آدمهای عوام را منحرف میکند و به آنها گفته است آقا، الآن نماز و روزه و اینها هم خیلی مهم نیست و اصل، همین عشق ولایت است! نماز هم نخواندی، نخواندی. او خدا است و من هم نماینده او هستم! شما میدانید حداقل در یک مورد، وقتی امام عسکری دیدند که او دارد این خیانت را ادامه میدهد، فرمودند: این شخص مهدورالدّم و مرتد است؛ کسی که سالها نماینده او بود، ولی بعداً کلاهبردار شد و فساد مالی، کلاهبرداری فرهنگی، فرقهسازی و مریدسازی به راه انداخت و گفت: من امام زمان هستم، من با امام زمان ارتباط دارم، من پیامبر هستم! همین دکانهایی که الآن هم هست.
شما میدانید همین الآن چندتا امام زمان در زندان هستند؟ خانمِ امام زمان در زندان است، سه چهار تا حضرت عیسی داریم! الآن دو- سهتا خدا بازداشت هستند! فیلمهای آنها در فضای مجازی هم هست. نمیدانم دیدهاید یا نه که یکی از آنها، طرف قبلاً پاسدار و جبههای در حمیدیه بود و جوراب هم به پایش نکرده از حمام آمده، همینطور ایستاده، ۴۰ - ۵۰ نفر در برابر او سجده میکنند! بعد هم خدا مینشیند و چای میخورد! ببینید، تا خر هست، خرسوار هست و خر هم همیشه هست. همان موقع هم بوده است الآن هم هست.
امام عسکری(ع) در این مورد فرمودند: اگر سؤال دارند جواب بدهید و به همه بگویید که این شخص هیچ نمایندگی از طرف ما ندارد. بعد آن طرف گفت اصلاً امام عسکری بیخود گفته است! خب یک عدهای به اسم نماینده امام و شیعه دور این شخص جمع شده بودند. این شخص حالت مرجعیت برای آنها داشت، اما بعد فاسد، کلاهبردار و بدعتگذار شد.
امام(ع) فرمودند: در همهجا پخش کنید که این فلانی از ما نیست و منحرف و مرتد است. ظاهر او هم که مقدسبازی درمیآورد و دومن ریش دارد و نمازهایش... و اداهای عرفانی که درمیآورد کلاه شما را برندارد. این شخص حقهباز و خائن است. و بعد آنها او را تهدید کردند و فرمودند: اگر ادامه بدهی، با تو برخورد خواهد شد. این همه پول مذهبی و وجوهات در دست او بود، مرید داشت و میآمدند پای او را میبوسیدند، اما حکم او اعدام بود. یعنی هم در اینجا بر سر انحراف و خیانت میگویند حکم او را اجرا کنید، زیرا او دارد مردم را منحرف میکند و تشیع را در آنجا نابود میسازد و هم با آدمی که خلاف قرآن مقاله نوشته است ولی بیمار نیست فقط بیاطلاع است، اینقدر مؤدبانه رفتار میکنند. هر دوی آنها هست.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
هشتگهای موضوعی